توضیح: این کتاب را اکثر مترجمین "درباره ی حشیش" ترجمه کرده اند. اما این روزها که پاره هایی از کتاب به دستم رسیده است و مشغول خواندن گاه و بی گاه آن تکه پاره های ناقص هستم عنوان "روی ِ حشیش" شدیدن به حال و هوای نویسنده و کتاب بیشتر میخورد. بنظرم تنها با مصرف حشیش و ورود به دنیای بنیامینی ست که میتوان به حال و هوای رخ دادن متن نزدیک شد و معوج گونگی ها و چندپاره گی ها و حفره مندی های متن و ذهن آشوبناک بنیامین را بهتر بازشناخت. حتی در تک جمله ها، پاره ها و پاراگراف های این کتاب، اندامهای یکتا اما متفاوت سوما (بمفهوم بدن یک ارگانیسم) تشکیلات نظاممند درون بدن/متن را به بهترین شکل به نفع میل پیاده سازی میکنند تا نوشتار/میل بسوی چندگانگی و اشتراکیتی جامعه گرایانه اما با حفظ تفاوت های فردی و نتیجتن بدنی بدون اندام روانه شود. سعی میکنم هر چند روز یکبار تکه هایی از این کتاب یا کتابهای دیگر را بصورت کوتاه و پاراگراف گونه در همین بلاگ منتشر کنم تا از خمودگی اش خارج شود.
"احساس ضعف میکنم" و "خودم را ضعیف میدانم". این جمله ها تمایلهای ِ متفاوت ِ رادیکالی هستند. شاید جمله اول واقعن بتنهایی بار مشروب ِ پانچ را بدوش میکشد. اما روی ِ حشیش فرد میتواند منحصراً درباره قاعده جمله دوم حرف بزند و شاید، با وجود "زندگی ِ درونی (inner life)"ای که تشدید شده است، این وضعیت توضیح بدهد که چرا حالت چهره بدون ِ قوت گشته است. تفاوتِ میان این دو تمایل بایستی تحقیق گردد
وابستگی، تمایز. احساس ِ رشدیافتگی ِ بالهایی کوچک در لبخندهای ِ کسی. لبخند زدن و ولو شدن مرتبط هستند. فرد در میان دیگر چیزها احساس ِ برجسته شدن دارد چراکه فرد خودش را چنان تصور میکند که گویی واقعن او در هیچ چیزی عمیقن درگیر نشده است: هرچند او عمیقن بدنبال کاوش اطلاعات میرود، [اما در واقع] همواره به سرحدات میرود. همچون گونه ای از رقاصی ِ باله ی ِ عقل.
اندیشه، اندیشه را از روی اکراه و بشکلی کسل کننده تعقیب میکند.
توضيح: عبدي بهروانفر خواننده موسيقي راك-بلوز، فولك-راك و كانتري است. از نظر من، در ميان انبود گروه هاي اينچنيني، كيفيتي بكلي متفاوت دارد. سه متن نخست از چهار متني كه ايتاليك شده اند، گفته هاي خود اين خاننده، نوازنده، آهنگساز و ترانه سرا هستند كه از مصاحبه ي او و گروهش با راديو فردا بمناسبت انتشار آلبوم اول گروه ماد پياده سازي كردم. امكان دارد قسمتهايي بدليل عدم وضوح شنيداري يا غليظ بودن بيانمندي و لهجه ي وي اشتباه به گوش من رسيده باشند اما سعي كرده ام اين اشتباه به حداقل خود برسد. ضمنن ميتوانيد از اين لينك به سايت عبدي بهروانفر و گروه ماد وارد شويد. كليه آثارش، صوتي و تصويري، در همين سايت قابل دانلود هستند. پيشنهاد من، آهنگ هاي لالايي، اجازه، توپ توپ يا خرگوش باهوش، فرياد فشرده، و زديم به خونش ميباشد.
... راك وظيفه اش اينه كه به دور و برش نگاه كنه، معترض باشه به دور و برش، وظيفه راك اركستر جمع كردن نميدونم حالا دو و چهار رو بكني شيش و هشت، شيش و هشت و نميدونم بكني فلان اينا نيس، شما ميتوني با يه ستار با يه تنبك راك بزني، با يه بيس با يه ساز دهني راك بزني، مهم اينه چي داري ميگي، راك اونجايي جدا ميشه از، خودش رو جدا ميكنه از موسيقيهاي ريشه اي خودش جز و بلوز و كانتري كه اين وظيفه رو انجام ميده، نحوه ي خوندن، يكي از چيزهايي كه مثلن خيلي بهش توجهي نميشه توي موسيقي فولكلرويك ايران اين بخشي ها زماني كه ساز نميزدند تفنگ ميساختند اينا آدمهاي اصلن كلن جنگجويي بودند، آدمهايي كه كنار بيان با قضيه نبودن،... / عبدي بهروانفر - مصاحبه با راديو فردا - بدون تغيير بيانمندي
يكم. عبدي، قلاب است! قلب ميشود. قالب نيست. هوش نميدهد، هوش ميگردد؛ و موش در سوراخ هاي ميل. عبدي دست يابي يك كارگر است به ابزار آلات توليد. ثروت/لذت/دانش سه نمود از توليدند. اگر بدانيم در پروژه عظيم ساخت انسان آگاه از ارزش مصرف خود، با ماترياليسم تاريخي ثروت از چنگال نظام بازار آزاد و با ماترياليسم نوشتار دانش از چنگال نظام آموزش، و با ماترياليسم جنسيتي لذت از چنگال نظام خانواده رها ميگردند؛ عبدي آزادسازي ميل و توليدلذت در وضعيت آخر است. عبدي فراغت خارج از كار اضافي يك كارگر است! آنجه كه از كار طاقت فرساي انسان جامعه طبقاتي گسسته است. يك وقت آزاد براي كسب لذت / توليد لذت / لذت اشتراكي و سرايتي / نمونه اي از ماترياليزه كردن جهان در حيطه ميل / گسستي از حيطه خصوصي ميل و پيوندش با حيطه عمومي سيلانهاي ميل.
... سنگ قبر هر كاره اي بود توي مشهد كه ما دزديديم، اسم پسره بوده غضنفر، سال ها اين سنگ قبره همراه من بود، همه جا ميبردم اين سنگ قبره رو، آره، يك سنگ قبر كوچيك هر كاره، سنگه خيلي قشنگ بود، و اتفاقن توي جووني هم طرف مرده بوده، چون نوشته بود اي گلشن باغ جواني و ... ، والا سنگ يه جورايي جدا شده بود از قبرستون، يه جاي پرتي هم بود، فقط چهار تا كلمه ميگم، آقا غضنفر قبرت كجايه، درخت چوبي رو موريانه خورده، توضيح اينكه يه درختي بود كه من اوايل كه اومده بودم مشهد وضع مالي ام خوب نبود، درخت به-اي بود من دو سه ماهي از به اون درخت ميخوردم، بعد درخته خشك شد، همين، من هر چي كه ميديدم اون زمان دور و بر خودم همينا بود، در ادامه اش حسرت رطب نداريم، شعري بود كه مال مصطفي ياوري بود، مصطفي بيست و هفت سالش بود، روز تولدش مرد، ...، واسه هيچكي تب نداريم، ناخون رو بكش رو شيشه، ما اصلن عصب نداريم، .... / عبدي بهروانفر - مصاحبه با راديو فردا - بدون تغيير بيانمندي
دوم. در اينجايي كه من ايستاده ام، در آثار عبدي، توليدي را ميشنويم كه ديگر نشان از تنوره ميل قرباني شده و اساطيري نيست اما از همانجاها ميآيد. (مگر ميدان زيست كنوني مان جهان طبقاتي نيست و مگر جهان طبقاتي اوديپي نيست؟) بوي تنبور حاج قربان و كمانچه بهادري دارد اما عبدي در خارج اين ميدان زيست اوديپي ايستاده است. يا حداقل در تلاش براي تخريب اين وضعيت در-زيست ماست. آيا او مشغول به شغل شريف پدركشي ست؟ آيا در ضديت با اين زيست اوديپي گام برداشته است؟ صراحتن تاييد ميكنم كه بلي. جايي كه ديگر همچون شاعران در بستر خودارضايي نميكند. عبدي دقيقاً لحظه اي ست كه بنده توليد ميكند: نقش زهدان حذف ميگردد و پدرشاه خفه ميشود. عبدي يكسره ايجابي ست. اثباتي ست. بقول دلوز ميل بمفهوم بنيادينش يعني انقلابي و توليدگر. عبدي از منطق هاي پوچ دلالتي پيروي نميكند بلكه يكسره سرايتي ست. از صوت به كلمه از كلمه به كله از كله به نمايش از نمايش به ويروس از ويروس به انگل از انگل به اندام هاي انديشه گاني و اندامي سرايت ميكند. او و محصولاتش يكسره متفاوت و غيردلالتي هستند.
... اين لهجه، اين جغرافيا رو بايد يه توي كار نشون داد ... / عبدي بهروانفر - مصاحبه با راديو فردا - بدون تغيير بيانمندي
سوم. آثارش همچون فرانسيس بيكن از كله بيرون ميريزد. ليز ميخورد و ميريزد. ميتركاند. كج و معوج ميكند. گوشتهاي اضافي هستند همچون مرد فيل نماي لينچ. اندامهاي دوست ناداشتني براي توده ها و زيست اجتماعي شان. آنها هيچ علاقه اي به چفت شدن به اتصالات بزرگتر چون پيكره ي اجتماعي و جهان اوديپي شان ندارند. اين گوشت هاي بيرون زده ي بيكني و اين اندامهاي غيرطبيعي و متفاوت را هيج دستگاه شناسايي كننده و قلمرو سازي ياراي شمارش نيست. آنها يك اضافه اند. اضافه اي براي نظام هاي اجتماعي كنوني. تنها راه براي قلمروسازي آنها نابودي آنهاست. چرا كه از رمزگان و خوانش معمول جوامع كنوني تبعيت نميكنند. آثار عبدي گوشت اضافه اي ست كه توده ها نميخواهند كه بشنوند و از شنيدنش منزجر ميشوند. من عاشق چنين وضعيت ساديستي اي هستم. چراكه عبدي بدل گشتن نوشتار ساديستي به آواي ساديستي. چه كسي ست كه تاكنون چنين آوايي را از كله گزرانده باشد؟
زمان بر دست كشيده است / بر نوك اين قلمستان قاضي / زير آب تو، من كجا؟ تو كجا؟ / تو طلايي، من جوينده / رسيور يك دست آنجا / از سوراخ كي،رم من ديدم راه كو،نت / سوراخ آن كو،نت را / كه وزنه اي به خا،يه ام افزوده اند / ماكزيمم بود / رضازاده ورداشت و كه گرفت مجوز را و وز را / وز را / وز را / وزرا / وزرا / ... / ببين سانسور را كه خوشت ميآيد / من سيريدم تو نديدي / من سير ريديم تو نديدي / ... / بسته بندي مغز من تركيد / اين كل كل كل كل للم ه للم مه للم ه لمه له له له له له له له له / قرمزي پ،ريود تو را نخواست / تو كه بازي قاضي / من كنده ام از اين بازي / اي گنده دماغ خلوك تفسير ته كفگير چون ريق شتك خورده به اين زمان / اي اوختاپوس / اي كومولوس / اي نيمبوس / اي استراتوس / اي ديو،س / اي ديو،س / مخ من در شط صدات تفت داد كمك را و كيك را و تف كرد بر اون خيك شيش بالشت ات / ... / عبدي بهروانفر - آهنگ اجازه
چهارم. براي ديدن/خواندن/شنيدن عبدي به اجازه نيازي نيست. به هيچ مجوزي هيچ ميلي گير نميكند! هيچ مجوز را مجوز را مجوز را .. وز وز را... وز وزي كه به وز وز زنبور ميماند اما رمزگاني ديگرگونه دارد كه با هيچ ماشين كدنويسي و رمزنگاري و هيچ كليد ماتريكسي و شاه كليدي باز نميشود. هيچ كليت علامتي. وز وزي كه به جير جير جيرجيرك كافكايي-دلوزي شباهت دارد. كافكاي درون قصر و دالانهايش. براي همين است كه قابل فهم نيست. عبدي بحران بازنمايي ست. نه پسامدرنيسمي، چراكه چنين نگره اي تنها بازنگاري سلطه است و رهايي بخش نيست؛ عبدي ارجاع به مدرنيسم بمعناي مطلقن مدرن بودن و ضرورت مدرن بودن است. در اينجا هيچ منطق مبادله اي در كار نيست. عبدي به مخاطب نيازي ندارد. پس خودار،ضاگر نيست. پس برشتي نيست. چراكه پر،يود قرمزي تو را نميخواهد. ماترياليزه ميكند! يقه پدرشاه را ميگيرد وقتي كه همش گيره بابات گيره بابات گيره. عبدي يكسره چيز ديگري ست.
توضيح: اين اثر، هم اولين كتابي ست كه ترجمه كردم و هم اولين كتابي از من است كه منتشر ميشود؛ البته سه سال پيش ترتيب نويسنده و كتابهايش (و نويسندگان مرتبط و نزديك با اين فضا) را دادم؛ اينكه چرا اكنون منتشر ميشود داستاني دارد كه به اندكي از آن در مقدمه كتاب اشاره كرده ام. اطمينان شخصي ام ميگويد بدليل آنكه مترجمين اين كتاب (كه من و دوست عزيزم، نيما مهر، باشيم) قبل از آنكه بخاهند مترجم شعر باشند، با شاعر اثر و دنيا و ذهنيت و زيست اش، زيسته اند، پس، كيفيت اين كار، هر چند سال ها از آن گذشته باشد، اما آنگونه است كه تاكنون در نمونه هاي مزحك موجود رويت نشده، و نشان از زيستي ديگرگونه دارند. كتابهايي كه از بوكوفسكي در اين سال ها منتشر شده اند (خصوصن شعر) هنوز تكليف خودشان را با متن/ نويسنده، با سانسور شدگي/ اورجينال بودگي، با ادبي/ محاوره اي، با ساده نويسي/ مهمل گويي معلوم نكرده اند. نه آنها ارزش نقد دارند و نه من حوصله چانه زني؛ كار متفاوت، متفاوت است و به هستي سويه هايش هيچ نيازي هم ندارد. خودتان بخانيد اثر را. كيفش را هم خاهيد برد! ضمنن، از پرهام شهرجردي گرامي هم ممنونم كه امكان انتشار اين اثر را فراهم نمود. پايين تر، بترتيب، اطلاعاتي درباره كتاب، مقدمه كتاب و لينك دانلود/دريافت كتاب را مشاهده خاهيد كرد.
اطلاعات كتاب:
دسته: گزيده اشعار
پديدآورنده: چارلز بوكوفسكي
نام كتاب: دختري با دامن کوتاه، بيرون پنجره ي اتاق من، انجيل ميخونه
پچواك: پيمان غلامي / نيما مهر
ناشر: نشر شعر پاريس
چاپ: خرداد ماه 1388
كميت: 140 صفحه / 2.4 مگا بايت
از مقدمه اثر:
پذيرش خطوط سانسور براي انتشار يك اثر، تن دادن به تجاوز قدرت است به ماتحت؛ و تائيد قدرت تجاوزگر آن. چنين موجودي كه خطوط سانسور را پذيرفته است، خود تجاوزگري خواهد بود بي رحم. تن دادن به هر شكل، به انتشار زوركي اشعار در بازار رسمي (!) نشر كتاب، قرار گرفتن در حدود قلمروگذاري شده، قابل شناسايي، قابل شمارش و قبول قدرت تخريبگر فالوس در زيست خود است. هم اكنون نيز اين فالوس تا ماتحتمان را جر داده و تحتمان تخت شده است؛ اما راه حل نيز روشن است: داستانهاي پرنسس و سرباز / ليلي و مجنون / شاهزاده و گدا / يوسف و زليخا / و نمونه هاي مشابه را بايد قبر كرد. يعني دوآليته هاي مبادله و قرباني گري در حيطه انديشه و بدن را بايستي دو دستي دور ريخت. چرا كه مبادله اساساً پوچ است.
در تمامي اينها تنها تنوره ميل قرباني شده را ميشنويم كه مشتاق است هر چه بيشتر اوديپي گردد و بدن و انديشه اي را كه در مالكيت خصوصي خود دارد بيش از پيش قرباني سازد. اين وضعيت توصيف موقعيت ارباب/بنده است. فالوسي كه از بالا به پايين ميآيد و تثبيت كننده جامعه طبقاتي ست. ما انتشار يك اثر بصورت اينترنتي را مبارزه اي در جهت توليد و بيرون كشيدن هيولاهاي ماركي دو سادي از غار خون آلود سايكلوپس ميدانيم. وضعيتي يكسره توليدي و انقلابي. پس داستان خيلي ساده است: احمق نباشيد و نگذاريد كه ناشرهاي رسمي، يعني آن ديگري هاي مسلط، بر روي كارتان نظر بدهند. خودتائيدگر باشيد. تف كنيد!
اين اثر، دو سال و نيم پيش، به دو انتشاراتي بزرگ (!) ارائه شد و در هر كدام پس از تاييد (!) مدتي خاك فراوان خورد. تا اينكه سرانجام پس از چندين اتفاق عجيب و غريب، و عدم تاييد اشعار بدليل ركاكت توسط مميزي هاي گوريل پرور، موفق به پس كشيدن اثر گشتيم. مجموعه اي كه در ابتدا مشتمل بر 70 قطعه ي منتشر نشده از اين شاعر بود؛ باز طي طريقتي عجيب و نامكشوف به تعداد 40 قطعه كاهش يافت. براي انتشار اين مجموعه در اينترنت، آثار پس از بازبيني، از حدود سانسور خارج و به شكل اصلي، چنانكه مدنظر بوكفسكي ست، بازگشت. سعي كرده ايم نمونه هايي را انتخاب كنيم كه هيچگاه احتمال انتشار در بازار رسمي نشر كتاب را ندارند. شعرهايي كه مطمئناً بهترين آثار هنك نيز محسوب مي شوند.
از لينك زير ميتوانيد كتاب را دريافت/دانلود كنيد:
لينك مستقيم به صفحه ويژه كتاب براي دانلود در سايت مجله شعر
لينك مستقيم به صفحه ويژه كتاب در سايت نشر شعر پاريس
درآمد: در درون نامه ها، معمولاً، جذابيتهايي بيش از آنچه در متنهاي رسمي يك انديشمند خوانده ايم، ميتوان يافت. خصوصا آنكه در اين نامه، جدل تاحدودي و در بخشي از نامه بر سر مفاهيم اصلاحات و انقلاب است. نام پير ژوزف پرودون در كنار اما گلدمن و ميخائيل باكونين بعنوان چهره هاي سرشناس و كلاسيك آنارشيسم شناخته شده است. ماركس در اواخر 1845 جهت آگاهي جبهه هاي مختلف كمونيستي و سوسياليستي در كشورهاي مختلف اروپايي از فعاليتها و نوشته هاي يكديگر و نتيجتاً شناخت وضعيت سياسي اقتصادي آن كشورها و تشكيل جبهه اي فراگير كمونيستي آغاز به انجام مكاتباتي با چهره هاي شناخته شده آن كشورها نمود. نهايتاً پس از نامه نگاري هاي ذيل و ادامه يابي اش، ماركس و پرودون با يكديگر در پاريس ملاقات ميكنند. اما نتيجه اختلاف نظرهاي گسترده اي ست كه با پاسخ يك نامه ماركس به پرودون اين همكاري خاتمه ميپذيرد. ماركس در جواب نوشته پرودون تحت عنوان "سيستم تناقضات اقتصادي، يا فلسفه فقر"، متني مينگارد تحت عنوان "فقر فلسفه" كه هم در نوشتارش و هم در عنوان نوشته اش پرودون را مزحكه ميگيرد. اين دو نوشته و خصوصا پاسخ ماركس، آغازي ست بر اختلاف نظرهاي گسترده تر ميان آنارشيستها و حذب ماركسيستهاي اتحاد كارگران بين الملل. دو نامه زير، بعنوان نامه هايي تاريخي آغازگر اين رابطه تاريك اند.
توجه: اين نامه نگاري ها ابتدا در سايت اثر منتشر شده اند.
نامه كارل ماركس به پير ژوزف پرودون
پرودون عزيزم
بارها در ذهنم داشته ام كه از زمان عزيمت از پاريس براي شما بنويسم، اما ماوقعِ ورايِ كنترلِ من تاكنون از انجام چنين كاري از من جلوگيري نموده است. لطفاً باورم كنيد وقتي ميگويم كه سكوت من منحصراً قابل اسناد به كاري بسيار عظيم بود، مشكلات وابسته به تغيير اقامتگاه، و الي آخر.
و اكنون بگذاريد به medias res بپردازيم [به مسئله اي كه در اختيار ماست] - متفقاً با دو تن از دوستانم، فردريش انگلس و فيليپ ژيگوت (هر دو آنها در بروكسل هستند)، قول و قرارهايي با كمونيستها و سوسياليستهاي آلماني براي تبادل دائمي نامه ها كرده ايم كه به بحث پرسش هاي علمي، و توجه دقيق بر روي نوشتار مردمي اختصاص خواهد داشت، و تبليغات سوسياليستي كه ميتواند به اين منظور ادامه يابد.
هدف اصلي مكاتبات ما، بهرحال، سوسياليستهاي آلماني را در ارتباط با سوسياليستهاي فرانسوي و انگليسي قرار خواهد داد؛ غريبه ها را دائماً از جنبش سوسياليستي در حال اتفاق در آلمان آگاه خواهد كرد؛ و آلماني ها در آلمان از پيشرفت سوسياليسم در فرانسه و انگلستان باخبر خواهند شد. در اين راه تفاوت هاي ديدگاه ميتواند آشكار كننده باشد و تبادل ايده ها و انتقاد بيغرضانه ميتواند رخ بدهد. اين يك قدمي خواهد بود كه توسط جنبش سوسياليستي در جلوه اديبانه اش برداشته شده است تا خودش را از موانع ناسيوناليستي رها سازد. و وقتي لحظه عمل فرا ميرسد، آشكارا اين مزيت فراواني براي هر فرد خواهد بود كه با چهره ي مسائل ممالك بيگانه به همان اندازه كشورش آشنا باشد.
مكاتبات ما نه فقط كمونيستهاي آلماني را دربر خواهد گرفت، بل سوسياليستهاي پاريس و لندن را نيز. مناسبات ما با انگلستان پيش از اين برقرار گشته بود. تا آنجا كه فرانسه علاقمند است، ما همه مان معتقديم كه نميتوانيم هيچ مكاتباتي بهتر از شما داشته باشيم، چنانكه ميدانيد، انگليسي ها و آلماني ها تاكنون شما را خيلي بالاتر از همكاران خودتان ارزيابي كرده اند.
بنابراين، ميبينيد اين بسادگي پرسش برقراري يك مكاتبات منظم است و ملزم است در نظر داشته باشد كه از جنبش اجتماعي در كشورهاي مختلف باخبر باقي بماند، و سودي غني و متنوع بدست آورد، چنان سودي كه هيچگاه نميتواند با كار يك فرد تنها حاصل شود.
شايد شما مايليد طرح پيشنهادي ما را به تعويق بياندازيد، تمبر پستي روي نامه ها [كه] براي شما ارسال شده است همچون آنهايي كه شما نيز براي ما ارسال ميكنيد در اينجا پرداخت خواهد شد، محاسبات در آلمان براي تامين هزينه مكاتبات معين گشته است.
آدرسي كه شما به آن در اين كشور خواهيد نوشت آدرس آقاي فيليپ ژيگوت است، 8 rue de Bodenbrock.. همچنين اوست كه نامه ها را از بروكسل امضا خواهد كرد.
نياز است كه به دشواري اضافه كنم كه مكاتبات بعنوان خواستي سراسري خواستار نهايت محرمانه بودن از سوي شماست؛ دوستان ما در آلمان اگر نميخواهند خودشان را به خطر اندازند بايد با بيشترين احتياط عمل كنند.
بگذاريد يك پاسخ اوليه داشته باشيم و از دوستي صادقانه شما مطمئن شويم.
ارادتمند شما
كارل ماركس
اضافات:
[از طرف ژيگوت]
اين باعث خرسندي من است كه تفوق فرصت ارائه شده توسط اين نامه را داشته باشم تا به شما اطمينان بدهم چقدر خوشحالم كه به رابطه با مردي برجسته همچون شما وارد شده ام. ضمناً، باورم كنيد.
ارادتمند شما
فيليپ ژيگوت
[از طرف انگلس]
از طرف خودم، تنها ميتوانم اميدوار باشم، آقاي پرودون، كه شما طرحي را كه اندكي پيش در اختيار شما قرار داديم تصديق خواهيد كرد و اينكه شما بقدر كافي بامحبت خواهيد بود كه از مساعي تان با ما تبري نجوييد. اطمينان تان ميدهم به احترام عميق نوشته هاي شما [كه] در من الهام بخش بوده است، ارادتمندم.
ارادتمند شما
فردريش انگلس
بروكسل، 5 مي 1846
Source: Die Gesellschaft, Jg. IV, H. 9, Berlin, 1927
نامه پير ژوزف پرودون به كارل ماركس
جناب ماركس عزيزم، از روي ميل موافقم كه يكي از گيرندگان مكاتبات شما شوم، هدف و مقصودي كه بنظر براي من بيشترين سودمندي را دارد... .
من آزادم تا اندك شبهاتي را كه به من توسط پيغامهاي مختلف در نامه شما پيشنهاد شده است داشته باشم. پيش از همه، ولو اينكه ايده هاي من، در ارتباط با تشكيلات و توليد، در زمان كنوني، حداقل با احترام به اصول، بخوبي معين شده است، معتقدم اين وظيفه من است، چنانكه اين وظيفه هر سوسياليستي ست، تا براي مقدار زمان بيشتري يك نقد يا وضعيت شبهه را حفظ كند؛ در يك كلام، داشتن يك اقتصاد تقريباً مطلقاً غير جزم انديشانه را براي خودم، همراه با توده مردم، يك رويه ساخته ام.
بگذاريد، اگر دوست داشته باشيد، قوانين نظام اجتماعي، طريقتي كه در آن اين قوانين توليد شده اند، پيشرفتي كه توسط آن ما موفق به كشف آنها شده ايم [را] با هم جستجو كنيم، اما، براي خاطر خدا! پس از نابودي تمام جزم انديشيهاي استدلال پيشين، در عوض، ما نبايد به فكر تلقين كردن به مردم باشيم؛ ما نبايد به تناقض همكار شما مارتين لوتر فرو افتيم، كسي كه، پس از مضمحل شدگي الاهيات كاتوليك، خيلي زود، همراه با تقويت مرتدين و ملعونان، اقدام به كشف يك الاهيات پروتستاني نمود.... زيرا ما پيشتاز يك جنبش هستيم، بگذاريد كه رهبران يك فروماندگي نو نشويم، بگذاريد فرستاده يك مذهب نو بشمار نرويم، [بگذاريد] فرستاده آئين منطق باشيم، آئين خرد. ما بايد از همه اعتراضات استقبال كنيم [و به اعتراضات] ترغيب نماييم؛ [ما بايد] هر ممانعتي را محكوم نماييم، همه عرفانيگري ها را محكوم كنيم؛ بگذاريد يك پرسش تمام شده را ديگر نبينيم، و وقتي ما آخرين مباحثه مان را داشتيم، بگذاريد، اگر ضروري ست، از نو با سخنوري و طعنه بيآغازيم.
در آن شرايط، من با مسرت به اجتماع شما خواهم پيوست، در غير اين صورت، خير!
همچنين، من در [ارتباط با] اين عبارت از نامه شما، چند توضيح دارم: "در لحظه عمل!". شما احتمالاً هنوز بر اين عقيده پافشاريد كه اكنون هيچ اصلاحاتي بدون يك يورش، بدون آنچه ما سابقاً يك انقلاب خوانديم امكانپذير نيست، و بطور ساده، هيچ چيزي بيش از يك تكان نيست. آن ايده [را] من ميفهمم، من عذر ميخواهم و از روي ميل بحث خواهم كرد، [آنچه] مدتها با خودم قسمت اش كرده بودم، اما اعتراف ميكنم كه بيشتر مطالعات اخيرم مرا وا داشته اند تا آن را بكلي ناديده بگيرم. من معتقدم كه ما براي كاميابي هيچ نيازي به آن نداريم، و در نتيجه شايسته نيست عمل انقلابي بعنوان وسيله اي براي اصلاحات اجتماعي پيشنهاد گردد چراكه اين وسيله هاي فرضي بسادگي تماماً يك خواسته اي براي فشار خواهند شد، براي استبداد، بطور خلاصه، يك تناقض...
مشكل براي من از اين قرار است: بازيابي ثروت براي جامعه، بوسيله يك تركيب اقتصادي، [بطوري كه آن ثروت] از جامعه بوسيله يك تركيب اقتصادي ديگر پس زده شده است. بعبارت ديگر، فرد نيازمند تبديل نظريه مالكيت به يك اقتصاد سياسي مخالف مالكيت است به چنان طريقي تا آنچه شما سوسياليست هاي آلماني اجتماع ميناميد بوجود آيد، و آنچه من، اكنون، آزادي، برابري، خواهم خواند...
فيلسوف عزيزم، آن، جايي ست، كه من، اكنون، هستم؛ مگر اينكه اشتباهي [شده باشد]، و در لحظه تشر خوردن از دست شما، چيزي ست [كه در آن] من با كمال ميل، با روشن بيني [نسبت به] دادگيري [از شما] [به آن] گردن مينهم...
خلاصه، در عقيده ام يك خط مشي نامساعد براي خاطر ما براي گفتگو درباره براندازي خواهد بود؛ وسيله هاي مذهبي بقدر كفايت خواهند آمد: مردم نيازمند آن تشويق نشدن هستند!
17 مي، 1846
Source: P.-J. Proudhon, Correspondance (Paris: A. Lacroix Editeurs, 1875), 198-202
[درآمد: در حين جستجو پيرامون "فمينيستهاي راديكال نيويورك" به اين مانيفست برخوردم. اين مانيفست توسط فمينيستهاي راديكال نيويورك (ماري ان مانهارت و فلورنس راش) و به سال 1971 نگاشته شده است. در اينجا منظور از واژه "مشترك" در عبارت "تجاوز جنسي مشترك" اشارتي ست به "مشترك بودن تجربه زيستي زنان آمريكا". فمينيستهاي راديكال نيويورك شاخه اي منشعب شده از نسل اول فمينيست هاي آمريكايي هستند كه به آنها "زنان راديكال نيويورك" ميگفتند. از متنش بدم نيآمد. كوتاه است متن؛ و البته، شناخت مناسبي از آمريكاي دهه هفتاد و هشتاد، از ديدگاه هاي نظريه پردازان فمينيست راديكال و نيز از سير تكامل اين آگاهي به خاننده ميدهد. ضمنن تمامی عبارتهاي درون كروشه و پانويس ها افزوده خودم (مترجم) هستند.]
اين تصادفي نيست كه فمينيستهاي راديكال نيويورك، بواسطه افزايش آگاهي، دريافته اند كه تجاوز جنسي يك بدشانسي شخصي نيست بل تجربه اي ست كه توسط تمام زنان، در شكلي يكسان يا متفاوت، به اشتراك گذاشته شده است. وقتي بيش از دو انسان از ستمي يكسان رنج برده اند مشكل ديگر شخصي نيست بل سياسي ست - و تجاوز جنسي مسئله اي سياسي است.
در ژانويه 1971، در سخنراني [مرتبط با] تجاوز جنسي كه توسط فمينيستهاي راديكال سازماندهي شده بود، زنان شروع به بازگويي عمومي داستانهاي خود كردند. يكي از زنان آئين تشريفاتي "شلواركني (depantsing)" را بياد ميآورد كه در آن پسران مدرسه ابتدايي به زور شلوار زيرين دختران كوچك را درميآوردند؛ زني ديگر توسط يك متخصص بيماريهاي زنان مورد تجاوز جنسي قرار گرفته بود، كه تصادفاً، دوست صميمي مادر قرباني [جنسي] بود؛ به زن ديگري توسط روانكاوش گفته شده بود كه در مقابلش بعنوان بخشي از "درمان" استم،ناء كند، و هنوز، در راه بهبود روان رنجوري (neurosis) او، رابطه جنسي با درمانگر او دارد. زناني آنجا بودند كه توسط شوهران خود مورد تجاوز جنسي قرار گرفته بودند، در خيابان توسط غريبه ها، در بعضي روزها توسط سارقان منازل، و ساير نمونه ها. يك زن، يك قرباني آشنا، اختگي را بعنوان مناسبترين تنبيه براي تجاوزگر جنسي پيشنهاد داده بود، و پيشنهادش با تشويقي جنون آميز توسط تقريباً تمامي حاضرين زن تائيد شد.
آيا تمام اين زنان در خيابان توسط غريبه ها مورد تجاوز جنسي قرار گرفته بودند، يا اينكه آنجا چيزي در ارتباط شان با مردان وجود داشت كه به آنها فهمي غريزي از مفهوم تجاوز جنسي داده بود؟ آيا ممكن است كه مرد ميانسال براي يك تجاوزگر جنسي بودن برنامه ريزي شده باشد؟
وقتي فمينيستهاي راديكال كنفرانس تجاوز جنسي را در آوريل 1971 برگزار كردند، دسته اي از اطلاعات كه تجاوز جنسي را از نقطه نظر سياسي، اجتماعي، و روانشناختيِ قربانيان اش بررسي ميكردند شروع به گسترش يافتن نمود. بنيادي ترين آشكارسازي اين بود كه متجاوزهاي خشن جنسي و دوست پسرها/همسران يكسان هستند. دوست و عاشق، همه شان، همين كه [آن] "دوست" در خيابان پرسه ميزد، مرتكب تجاوز جنسي ميشوند.
مرد استانداردهاي برتري (نرينه) و پستي (مادينه) را اختراع كرده است. با عدم حمايت [يا ناهمسويي] با واقعيت چنانكه اين ايده نيز اينگونه است، مرد همواره بي قرار است و توسط اين امكان تهديد ميشود كه زن يك روزي تمامي حقوقش را از بشريت دادخواهي خواهد كرد، لذا مرد راه هايي يافته تا زن را بنده سازد. مرد با زن ازدواج ميكند، و بواسطه [نظام] خانواده، زن را بعنوان همسر اسير خودش و بعنوان مادر اسير فرزند او [1] ميسازد. مرد زن را درمانده و وابسته ميسازد، زن را مجبور ميكند تا هر وقت به كار (labour/labor) او نياز داشت كار (work) كند [2]، ايزوله اش ميكند، كتكش ميزند، (به لحاظ فيزيكي يا رواني)، و بعنوان اثباتي نهايي بر قدرت خود و [نيز] پستي زن بعنوان يك مايملك [3]، يك چيز، يك تكه گوشت، به او تجاوز ميكند. عمل تجاوز جنسي مبينِ منطقيِ رابطه يِ ضروريِ كنونيِ ميان زنان و مردان است.
[پس] اهميت دارد كه ترم هاي فمينيستي براي آزادسازي زنانه بررسي گردند. [4]
ماري ان مانهارت (Mary Ann Manhart)
فلورنس راش (Florence Rush)
جولاي 1971
[1] : نكته جالبي ست؛ و بنظرم ميتوان با اليناسيون ماركس متناظرش ساخت؛ يعني خودم متناظرش ميكنم: نويسندگان اين مانيفست مينويسند "بعنوان مادر اسير فرزند او"؛ و اين "او" همان شوهر است؛ يعني وضعيت (باز)توليد (لذت) و زيست را در چنين خانواده اي و تحت چنين نظامي كاملن فالوس مدار ميدانند؛ بطوريكه "فرزند" از "مادر" در اين وضعيت "بيگانه" است. اگر تناظر اوديپي مادر=ابزار آلات توليد و پدر=ارباب و فرزند=كارگر را درنظر بگيريم؛ و كودك را در دوراني كه "وابسته به خانواده و خصوصن مادرش" است را وضعيتي "كالايي" از "توليد مادرانه" فرض كنيم، اين"كودك" كه از "مادر" بيگانه شده است انگاري "كارگر" با "ابزار آلات توليد" بيگانه گشته يا "كالا/كار" كه بيگانه از "كارگر" است. يعني ارتباط متناظر ماركسيستي دارند ايندو؛ يا ميتوانيم خودمان اينگونه بسط اش دهيم چراكه به هيچ وجه بنظرم نميرسد اين طيف از نويسندگان چنين شعوري هم داشته باشند!
[2] : labour دقيقن همان كار طاقت فرساي كارخانه اي (كارگر كار صنعتي در نظام بازار آزاد) يا كار طاقت فرساي آشپزخانه اي (كارگر كار خانگي در نظام خانواده) است اما work در مفهوم "كار ناشي از فراغت" يا "كار پس از كار طاقت فرساي مذبور" بكار ميرود.
[3] : "مايملك" بودن زن براي مرد همان وضعيتي ست كه من از آن در مقاله ام (روسبيگري بدن، روسبيگري انديشه) به "روسبي يك جايي" كه ميتوان هزاران بار به آن تجاوز كرد اما هنوز در مالكيت فالوس مدار مرد باقي بماند ياد كردم. وضعيتي از "مالكيت خصوصي بر لذت" متناظر با "مالكيت خصوصي بر ثروت" و "مالكيت خصوصي بر نوشتار" است كه بترتيب سه قلمرو "نظام خانواده، نظام بازار آزاد و نظام دانش" را شامل ميشود. كه در همان مقاله مذكورم به مالكيت خصوصي بر نوشتار و لذت اشاراتي كردم.
[4] : اين جمله صحيح است اما بنظر من شديدن ناقص نيز هست. به همان اندازه اي كه كمونيست هاي كلاسيك، مرتجع و گند گرفته و البته نمونه هاي جديدتر آن "رهايي" را تنها در "تسخير ابزارآلات توليد" ميدانند، اين دسته از فمينيستها (و البته تقريبن تمام گونه هاي مختلف نظري آنها كه تاكنون خانده ام!) نيز "رهايي" را تنها در آزادسازي جنسيتي ميدانند؛ درحاليكه هر دو دسته كاملن برخطايند. "رهايي" وضعيتي ست كه در آن، نه فقط "ثروت با تسخير ابزارآلات توليد" يا "لذت با آزادسازي جنسيتي"، كه هر سه سويه توليد يعني "ثروت، لذت و دانش" بايد آزاد گردند.
Source :
www.americancivilrightsreview.com/docs-nyradicalfeministsrapemanifesto1971.htm
كوتاه درباره شاعر (بهمراه توضيحات واقعن ضروري):
گري اسنايدر (Gary Snyder / 1930) از جمله معروف ترين شاعران موسوم به مكتب سانفرانسيسكو ميباشد (شاعراني چون لارنس فرلينگتي و لو ولش) كه بعدترها با جريان موسوم به "نسل بيت" (شاعراني چون گينزبرگ، كراوك، كورسو، اورلوفسكي) در هم ميآميزند. اسنايدر شديدن تحت تاثير والت ويتمن بوده، جايزه پوليتزر را هم برده، در هفتاد و هشت سالگي بهترين شاعر آمريكا شناخته شده و اكنون استاد دانشگاه كاليفرنياي ديويس است.
فرصت اگر داشته باشم درباره تفاوتها و خاستگاه هاي ايندو سبك توضيح ميدهم؛ چون وقتي در اينترنت بدنبال اسم اين شاعر ميگشتم در ميان حجم بالايي از وب نوشته هاي مرتبط با اين شاعران و اين سبكها، هيچ كجا روايت درستي نديدم - هيچ كجا نديدم اسمي از مكتب سان فرانسيسكو برده باشند، در بهترين حالت محل تولد اين شاعر اين شهر عنوان ميشد و سريعن همه سايتها اين شاعران را به نسل بيت ارجاع ميدادند، (از جمله چند سايت ادبي پر بازديد! / روزنامه اعتماد ملي / و خيل مدعيان ادبي ديگر كه پذيراي انتقاد نيستند؛ چه برسد به پتك) - چراكه هر يك از روي دست ديگري دزدي كرده بود، اين وسط هم گويا هيچكس از خودش چيزي نداشت.
سالهاست شعر شاعران بيتي را ترجمه ميكنم، پيش از آنكه يك كتاب شعر از اين شاعران در ايران منتشر شود؛ اما چه كنم كه به دستگاه هاي انتشاراتي رسمي وصل نيستم. گرچه همين روزها اولين كتابم (بصورت مشترك) از چارلز بوكفسكي به نام "دختري با دامن كوتاه، بيرون پنجره اتاق من، انجيل ميخونه" از نشر شعر پاريس منتشر ميگردد. كتابي كه متعلق به بيش از سه سال پيش است و داستان عدم انتشارش در انتشاراتي هاي رسمي داستاني دارد كه در مقدمه كتاب اندكي اشاره كردم.
اما اهميتي ندارد اين منتشر نشدن ها. بقولي به چيزمان هم نيس. خاست من همواره اشتراكي شدن است، اشتراكي بودن است. اينها را ميگذارم همينجا بخانيد يا اگر گسترده تر كار كردم و مجوز رسمي نگرفت، همچون بوكفسكي، ميدهم يك ناشري در اين فضاي سايبر منتشرش كند. در هر حال، زياده ميگويم، اما حرف آخر اينكه هيچگاه به ترجمه يك اثر، خصوصن شعر و باز خصوصن شاعران نسل بيت، خيلي دلخوش نبوده ام، يعني كار عبثي ست اين ترجمه ها، چراكه كيفيت و كميت نوشته اصلي بكلي دستخوش تغييرات حاصل از زبان فارسي و زبان الكن مترجمانش ميشود، اما كاري نميتوان كرد. نميخاهم اين ترجمه ها فقط در ذهنم تازه باشند و البته در كنج هارد كامپيوترم خاك بخورند. فعلن اين سه شعر زيبا را از گري اسنايدر عزيز بخانيد.
يك. اونجا كسايي هستن كه عاشق كثيف شدنن
اونجا كسايي هستن
كه عاشق كثيف شدن و رديف كردن چيزان.
اونا اولِ روشنيِ روز قهوه ميخورن،
آب جو بعد از كار.
و اونايي كه تميز باقي ميمونن،
فقط از چيزا تشكر ميكنن،
سرِ صبحونه اونا شير دارن
و شربت در شب.
اونجا كسايي هستن كه هر دو كارو ميكنن،
چاي مينوشن.
دو. بخاطر لو ولش در يك بارش برف
بارش برف در مارس:
زيرِ سوسويِ سفيدي دارم نظريه ميخونم
درباره تو، شعرهات، زندگيت.
نويسنده شاگرد منه،
حتي از من نقل قول ميآره.
چهل سال از وقتي ما توي يه آشپزخونه در پورتلند* با هم شوخي ميكرديم ميگذره،
بيست سال از وقتي تو ناپديد شدي.
تمام اين سال ها و لحظه هايش
- بيكن** نمكي، درهاي خورد شده ماشين،
شعرها حسابشونو به دوستان پس دادن،
يك آرشيو ديگه خواهد بود،
يك متن ضعيف ديگه.
اما زندگي تويِ آشپزخونه ادامه داره،
جايي كه ما هنوز ميخنديم و ميپزيم،
برف رو تماشا ميكنيم.
پانويس اين شعر:
* پورتلند نام تعداد بسياري از شهرهاي آمريكاست.
** بيكن، خوراكي ست از گوشت خوك.
سه. چگونه شاعري نزد من آمد*
ناشيانه
از فراز تخت سنگ هايي
شبانگاه
بسويم آمد
او ايستاده است
وحشت زده
خارج از محدوده ي آتش بازي ام
ميروم
به ديدارش
در لبه ي روشنايي.
پانويس اين شعر:
* اين شعر را، برخلاف دو شعر قبلي، آزادانه (بدون وابستگي به متن و شاعر) ترجمه كردم
